تو ساکن اين دهکدهاي شايد هم
هر روز به ما سر زدهاي شايد هم
با اين همه لامپ و ريسهاي که زدهايم
اصلن نکند آمدهاي شايد هم
از پيش همه منفجران را بکشي
زان پس همهي منتشران را بکشي
دلواپس اين مسأله هستم شايد
اول همه منتظران را بکشي
درد است اگرچه قابل ديدن نيست
زخم است اگرچه مختص يک تن نيست
هي لامپ براي آمدن روشن کرد
تکليف براي منتظر روشن نيست
ما يک دل پر خون و ملوسي داريم
ما حسرت ديدار خصوصي داريم
زودي برسد نيمه شعبان اي کاش
زيرا که در آن روز عروسي داريم!
يک روزه مگر منتظر عارف بشود
مبناي مباني و معارف بشود
هر جمعه نميروم به جايي، نکند
با صبح ظهورتان مصادف بشود
افکار عجيب التقاطي داريم
صدها نظر فرا کراتي داريم
البته اگر ريا نباشد ما هم
با عالم غيب ارتباطي داريم
بانکي زدهايم و قلکي ما داريم
پا بست شديم و پستکي ما داريم
با نام شما دکه زديم آقا جان
حالا چه دکان و دستکي ما داريم
گفتند که دستمان به بالا نرسد
آشفتهي تو به کار دنيا نرسد
آنقدر تو را به آسمانها بردند
تا اينکه صداي تو به اينجا نرسد
غير از صف نان بيا و صف پيدا کن
از اين همه پوچي تو هدف پيدا کن
اينجا همه کشته مردهات ميباشند
يک آدم زنده اين طرف پيدا کن
گفتم که شنيدهام صدايت العفو
هي گفتهام اي دوست فدايت العفو
چنديست که اشکهاي من کم شده است
تمساح بدي شدم برايت العفو
درد است اگرچه قابل ديدن نيست
زخم است اگرچه مختص يک تن نيست
هي لامپ براي آمدن روشن کرد
تکليف براي منتظر روشن نيست
راحت همگي به راحتي تن داديم
يک مشت شعار نامعين داديم
هر هفته غروب جمعهها ما تنها
آموزش منتظر نشستن داديم
امروز تنور کرکسيها گرم است
بازار تمام ناکسيها گرم است
دلسرد نباشد گل نرگس از ما!؟
وقتي سرمان به اطلسيها گرم است
حق همگي ريز مشخص شده است
با صندلي و ميز مشخص شده است
حالا تو ميايي که چه کاري بکني؟!
تکليف همه چيز مشخص شده است
اين قصه پيچيده زيادي ساده است
خواهي و نخواهي اتفاق افتاده است
ما منتظر شما نخواهيم نشست
چون وام عدالت همه آماده است
غايب شده منکر حضورت هستيم
دلباختگان کر و کورت هستيم
ما ملت هفتاد و دو ميليون نفري
يک يک همه مانع ظهورت هستيم
ما غرق لب ساحل دريا هستيم
ما در وسط جزيره تنها هستيم
ديديم چرا نيامدي حق داري
تعطيلتر از جمعه خود ما هستيم
اشکال بسي به بيخ و بن وارد شد
در شکل خوش بن و کوپن وارد شد
عطر گل نرگس از مشامم رفته
از بس که اسانس و ادکلن وارد شد
انگار نه انگار شما را داريم
وقتي همگي حق مداوا داريم
ما منتظر شما چرا بنشينيم
زيرا خودمان زيادي آقا داريم
در گرمي بازار جهان يخ بستيم
دل در گرو جهان برزخ بستيم
چون دست به دامان شماها نرسيد
در پاي ضريح هر کسي نخ بستيم
يا در پي گفتن خود تعريفيم
يا دستخوش فلسفه تحريفيم
ماییرو آفتابگردانهایم
صد بار نوشتیم بلا تکليفيم
در بستر اين ننگ بمان بهتر
در دوره صد رنگ بمانم بهتر
آقا دل من براي تو تنگ شده
بگذار که دلتنگ بمانم بهتر
هي وعده حق به اين آن ميداديم
سرمايه خود را به زيان ميداديم
گفتيم نشان بده خودت را آقا
غافل که فقط خودي نشان ميداديم
اول، نامه، دعوت، ايمان ... مسلم
آخر، نقطه، بيعت، پايان ... مسلم
اين نامه که خالي از دروغ است بخوان
آقا تو نيا، نيا به تهران ... مسلم


